X
تبلیغات
رایتل
تبلیغات پیامکی

ماهی سیاه کوچولو

داستان ...

 

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند: شادی – غم – غرور - عشق و ...روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده می کردند تا جزیزه را ترک کنند.اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:
"
آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ "ثروت گفت:
"
نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود ندارد ."پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.غرور گفت:
"
نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد ."غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت:
"
اجازه بده تا من با تو بیایم !"غم با صدای حزن آلود گفت:
"
آه عشق من خیلی ناراحت هستم . احتیاج دارم تا تنها باشم ."عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:
"
بیا عشق تو را خواهم برد ."عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیر مرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"
آن پیر مرد که بود ؟"علم پاسخ داد:
"
زمان "عشق با تعجب پرسید:
"
زمان ؟ چرا او به من کمک کرد ؟"علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
"
زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ......."

پی نوشت : اینو یکی از دوستام تو یکی از وبلاگا خونده بود و واسم فرستاده هر چی تلاش کرد نتونست آدرسشو برام پیدا کنه در هر صورت امیدوارم دوستمون راضی باشه