X
تبلیغات
رایتل
تبلیغات پیامکی

ماهی سیاه کوچولو

 

چند وقتی بود از نوشتن غافل شده بودم هر چی خواستم بنویسم نشد یعنی نتونستم اما امروز تصمیم گرفتم بنویسم از واقعیتی که جلوی چشمام نقش بسته بود اما هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر بهم نزدیک باشه خواستم بنویسمش تا مثل خیلی ها فکر نکنید اگه میگم بخند تا دنیا به روت بخنده اگه میگم زندگی همیشه یه وجه زیبا داره که باید پیداش کنی اگه میگم خدا واسه بندش هیچ وقت بد نمیخواد حتما نشونه ای هست که راه و بهت نشون میده واسه این نیست که غمی ندارم واسه این نیست که بی خیالم و از کسی بدی ندیدم و به قولی نفسم از جای گرم در میاد....

راستی بذارید قبلش بگم که این یه داستان کوتاه نیست یه اتفاق بود که افتاد و گذشت شاید به همین سادگی... 

 

موج آدمهای جور وا جوری که دور و برش رو گرفته بود دیگه داشت کلافه اش میکرد دیگه داشت از اینکه اسمش رو از دهن این و اون بشنوه حالش بهم میخورد بی توجه به سیل آدمهایی که می اومدن و میرفتن از جاش بلند شد و رفت. دلش میخواست داد بزنه حرف بزنه اما کسی نبود که حرفش رو بفهمه اصلا چه دلیلی داشت حرف بزنه وقتی کسی زبونش رو نمیفهمید؟؟؟ همه حرفها و حدیثها داشت تو ذهنش مرور میشد هیچی جور نبود همه چی با هم قاطی میشد دیگه کم کم داشت هوا تاریک میشد اما انگار اصلا براش مهم نبود حالا خیلی چیزای مهم بودن که جاشون رو داده بودن به مسایل دیگه اینکه کی چی میگفت یا چه جوری صداش میکردن مهم نبود، مهم این بود که پشت پرده چی داشت میگذشت. مهم این بود که پشت تمام چیزایی که میدید و میشنید چه هدفی پنهان شده بود.

 هوا داشت سرد میشد. آسمون هنوز خیال پس زدن ابرا رو نداشت. بارون نمیخواست با باریدنش طراوت گلبرگهای گلها رو بهشون برگردونه؛ هرچند، هر چند وقت یک بار یه قطره از آسمون پایین می اومد. انگار از قدم زدن بی حاصل و دنبال یه حرف یه نشونه یا شاید یه چیزی که به حقیقت نزدیک باشه خسته شده بود همش ادعا بود. همه ادعا میکردن. همه دنبال هدفی بودن که اون نمیدونست چیه...

 توی سر در گمی هاش غرق شده بود که خودش رو جلوی آینه اتاقش دید. صورت لاغرش که از زور خستگی تیره به نظر میرسید توی آینه نقش بسته بود با همون چشمهای مشکی و مژه های برگشته با همون بینی و لب های کوچیک. موهای سیاهش کمی توی صورتش ریخته و آشفته بود. مثل همیشه چهره اش ساده بود. هر چقدر نگاه کرد نتونست بفهمه کجای چشم های سیاهش آتیشه و کجاش آب...

اون شب تا صبح بارون نبارید اما اخبار روز بعد حاکی از سیلی بود که خرابی هایی تو چند محله اونطرف تر به بار آورده بود...!

بلند شد تا روزنامه اون روز رو تهیه کنه که دم در متوجه نامه ای شد که با باز کردن در، روی زمین افتاد. نامه رو برداشت و برگشت تا بخونتش.  روی کاناپه نشست و در پاکت رو باز کرد...

...

بی هدف در حالی که اخبار مربوط به خرابی های واقعه دیشب رو مرور میکرد توی کوچه ها راه می رفت...

ستاره ها تو آسمون چشمک میزدن...

دروغ های پی در پی و بازی های متفاوت انگار به آسمون هم سرایت کرده بود...!

زیر بارون شبانگاهی قدم میزد، ستاره ها رو نگاه می کرد و میخندید. دیگه همه چیز تموم شده بود. نمیدونست بگه نامه اون روز صبح خبر خوبی بهش داده بود یا باید از محتوای نامه احساس ناراحتی میکرد فقط یک چیز رو خوب میدونست: هم بارون هم ستاره ها حقیقت داشتن هر دو همیشه بودن بارون توی ابر مخفی شده بود و ستار ها زیر ابرها... حالا هر دو رو میدید و همین طور بوی خاک بارون خورده رو حس میکرد......