X
تبلیغات
رایتل
تبلیغات پیامکی

ماهی سیاه کوچولو

پیرمرد و کودک

 

پیرمرد و کودک

دست پیرمرد را محکم در دست گرفته بود و گویی که او را مجبور می کرد که وی را دنبال کند. پیرمرد در این شور و حال، کودکی اش را می نگریست. کودکی از دست رفته اش که غبار اندود می نمود و حتی یادش نیز دست در دست فراموشی می سپرد. پیرمرد نظاره میکرد نوه اش یادآور خاطرات خوش کودکی بوده و در این جنب و جوش کودکی خودش را جستجو میکرد. پسرک دست پدربزرگ را رها کرد و چون قاصدکی رها در باد از این آزادای لذت می برد.

ناگهان چشمش به گل سرخی افتاد که پروانه ای رنگارنگ روی آن نقش بسته بود و چشمان پسرک را به خود فریب می داد. در یک لحظه پسر بچه به سوی گل سرخ سرازیر شد و با تمام وجود تلاش نمود که موجب فرار پروانه نشود. دست ها به آهستگی بسوی پروانه دراز شد و وجودش را تمنا کرد. پسرک رو به عقب برگشت و با هیجانی که چشمانش شناور بود به پدربزرگ گفت: بابایی، بابایی، گرفتمش، مال خود خودمه.

پدربزرگ که هنوز مبهوت این حرکت بود پرسید: چی مال خودته بابا جون ؟ پسرک هم غروری را در وجود خویش حس کرد از اینکه صاحب این شیء زیباست، همچنان مشت دستش را می فشرد و در پاسخ پدربزرگ گفت: پروانه خوشگله رو. خودم گرفتمش، مال خودمه. پدربزرگ نصیحت وار گفت: اما پسرم، پروانه توی طبیعت خوشگله نه توی مشت تو. اون هم مثل تو پدربزرگی داره که دوست داره نوه اش همیشه جلوی چشمش باشه و از دیدنش لذت ببره.

بهتره پروانه رو آزاد کنی، اون وقت از زیباییش لذت ببر. پسر بچه هم که روحش همچون آب زلال و شفافی بود دل به نصیحت پدربزرگ سپرد و گفت: چشم بابایی. پدربزرگ گفت: حالا چشمت را ببند و مشتت را آهسته باز کن و او نیز این کار را کرد. ولی وقتی چشمش را باز کرد پروانه ای روی گل سرخ ندید. رو به پدربزرگ کرد و همه آنچه که می خواست بداند با نگاهش پرسید.

پدربزرگ در حالی که دست او را گرفت و به سمت مقصد برمیگشت گفت: دیدی بابایی، پروانه کوچولو رفت پیش پدربزرگش. پسرک دوباره دل از اسارت کند و گویی هرگز اتفاقی نیفتاده دوباره مشغول بالا و پایین پریدن شد و فریاد می زد: پروانه کوچولو رفت، من فرستادمش خونشون. پدربزرگ هیچوقت نگذاشت چشم نوه اش به پروانه ای که روی زمین در حال جان دادن بود آغشته شود !