X
تبلیغات
رایتل
تبلیغات پیامکی

ماهی سیاه کوچولو

آدمها ...

 

 

آدم ها مساوی اند. مثل همه ی « یک » ها که با هم مساوی اند. و مثل همه ی « صفر » ها که با هم مساوی اند. و مثل همه ی هیچ ها و پوچ ها.

آدم ها با هم مساوی نیستند. مثل هر « فرد » ی که مقابل « زوج » است و مثل هر « کسر » ی که مقابل « صحیح » است. و مثل همه ی رنگ­ها و شکل­ها؛ آدم­ها مساوی نیستند.

آدم­ها مساوی و نامتساوی­اند. در خودشان جمع می­شوند و از خودشان کسر می­شوند. با هم هستند و بی­هم­اند. تنها و در جمع. فرد و زوج!

آدم­ها چرا اینطوری­اند؟ سلام می­کنند. لب­خند می­زنند و تو را به چای و شیرینی دعوت می­کنند ولی وقتی دعوتشان را جواب می­دهی، هزار بهانه می­آورند تا تو را منصرف کنند!

آدم­ها چرا اینطوری­اند؟ از تو کمک می­خواهند. دست نیاز به سوی تو دراز می­کنند و وقتی خواهششان را جواب دادی، هزار علت می­آورند که از تو دور شوند.

آدم­ها، خیلی غریب­اند. خیلی غریب.

درست مثل این که میان این آدم­ها، من یکی، جانوری دیگر از آب درآمده­ام. چه جانوری؟ خودم هم نمی­دانم!

آدم­های معصوم. آدم­های بی­گناه! آدم­های خوب!

شما چه قدر خوب و نجیب و با کلاس هستید. شما چه قدر باتربیت و با نزاکت­اید. شما هر روز سر وقت صبحانه می­خورید و با اتومبیل شیک­تان به جایی می­روید؛ شاید برای کار. شاید برای تحصیل. شاید برای تفریح.

شما چه قدر با پرستیژ و با ابهت هستید. هر روز ناهار، سر میز می­نشینید و غذای آماده­ای را می­خورید که کلسترول و گلوکزش شدیدن کنترل شده است. بیفتک می­خورید. شاتوبریان می­خورید. خوراک قارچ و آبجوی بدون الکل.

شما چه قدر با جبروت و قشنگ­اید. بعد از شام سبک، آروغ نمی­زنید. دستمال گردنتان را خیلی مرتب روی میز می­گذارید و قاشق و چنگالتان را گوشه­ی سمت چپ بشقاب، مرتب می­کنید که بگوی­اید: غذا تمام شد.

شما چه قدر بهداشتی و استریلیزه هستید! دندان­های­تان را مثل آدم آهنی، مسواک می­زنید و شب قبل از خواب می­گوی­اید: شب به خیر عزیزم.

شما همسرانتان را با تن­های برهنه­تان سیر می­کنید. و تنهایی­تان را با تلویزیون. شما لخت می­شوید و زیر دوش به اندام چاق یا لاغرتان، خیره می­شوید و مدام در این فکر هستید که فردا چه وقت خواهد رسید؟

فردا برای شما چیست؟ جز تکرار همان دیروز که خودش تکرار دیروزش بود و مکرر شده­ی دیروزهای­اش؟ جز همان صبحانه و ناهار و شام و تختِ خواب؟

آخ!... آدم­های مهوّع با کلاس! آدم­های کوتوله­ی با پرستیژ! حالم به شدت از بودن با شما به هم می­خورد. دوست دارم تک به تک­تان را توی ماهی­تابه­ی کثیف و متعفنی که پر از تخم مگس است، سرخ کنم و با چنگالی کج، به حلقوم گربه­ها و سگ­های خانه­گی­تان فرو ببرم تا خوب سیر شوند و از تورّم معده­هاشان، زوزه­ی شادمانی بکشند.

آخ!... آدم­های « زوج »! آدم­های « زوج »! آدم­های « زوج »! حالم از لب­خندهای شهوانی­ی آخر شب­هاتان به هم می­خورد. لب­خندهای که بوی مسواک می­دهد و خمیردندان « اورال بی ». بدن­های که مارکِ شورت­های­اش از کل بدن­ها گران­تر است و سینه­های جراحی شده­ی برآمده­ای که می­خواهد از زور ژلاتین و چربی­یی که از کپل­های­تان به عاریت گرفته شده، بترکد!

حالم از این دنیای مصنوعی­ی شما به هم می­خورد. از آن دماغ­هایی که بُریده شده­اند و از آن بازوهایی که با دارو، وَر آمده­اند.

آخ! آدم­های متین و با کلاس! آدم­های مارک­دار و با اتیکت!

آدم­های چیپس و پفک! گیتارهای برقی­ی ناکوک! پیانوهای دست دوم روسی! چه قدر حالم از بودن با شما و در کنار شما بودن، به هم می­خورد.

وقتی آدامس­های طعم نعناع خود را کف کفش­های « نایکی » خودتان می­چسبانید و پیست اسکی را در سقوطی همیشه، پایین می­آی­اید، وقتی دلارهای زغال­سنگی را روی پیش­خوان هتل­های چند ستاره می­گذارید و دست روسپیان را می­گیرید تا یک شب را تا صبح، در آغوش کریستالی­اش باشید، دوست دارم آن وقت همه­ی چشم­ها به سوی شما باز می­شد تا در آینه­ی نگاه­های کودکان سرمازده، کمی از خجالت، گرم می­شدید.