سالهاست که از آن روز می گذرد
و من خاطرات تو را مدفون کرده ام
نه اصلا خودت را
یادته اون نهالی که در ده سالگی در خونه مادربزرگ کاشتیم...
آره اون درخت رو به یاد همدیگه کاشته بودیم...
الان ده سال از اون روزا می گذره و از خونه مادر بزرگ به جز یه خرابه چیزی نمونده
آره حتی دیگه اثری از اون نهال نیست
نهالی که الان باید درختی شده بود
و شاید در آسمونا سر به پاهای تو می مالید
یادته برام چقدر شعر می خوندی...
کجایی...
کاش اصلا نبودی یا اگه بودی همیشه می موندی
کاش اصلا سلامی نبود
که بخواد یه روزم بهونه ای برای خداحافظی بشه
من دیشب به دیدار خدا رفتم در برکه ای در همین حوالی
دیشب وقتی مادربزرگ برام حافظ خوند بازم خواب دیدم
آره بازم خواب ده سالگی هایم را
ببین خیلی وقته که آدم برفی های ما آب شده
ببین گریه های بازی های کودکانه ما هم گم شده
من الان در آسمانها هستم
تو دیگر هیچ پناهی نداری
من زود می روم مثل آفتاب امروز
من زمین را پر از عطر گلای پونه خواهم کرد
اونوقت می رم به جایی که دیگه تو رو نبینم
من دیگه تو را نخواهم دید...
.
مگر نمی گفتی که ما با هم خواهیم خندید و با هم خواهیم گریست؟
که روزی افسانه گوش خواهیم کرد در کنار هم
راستی هنوز هم شعر می خوانی
آن شب کنار دریا را به یاد می آوری و آن غروب حزن انگیز را
که در کنار دریا ایستاده بودیم
ما می دانستیم که با نخستین چراغ که در شهر روشن شود، شادی ها همه باز خواهند گشت
و ما باز خواهیم خندید
من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم
کودکانه و ساده
من می خواستم من و تو هر دو کودک بمانیم و عاشق
من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم
آن لحظه ای را که تو را با نام می خواندم
و تو عاشقانه جواب میدادی جان سجاد
من می خواستم که تو همیشه نام مرا صدا کنی
من هرگز نخواستم از عشق افسانه ای بسازم
باور کن
من از دوست داشتن فقط یه تیکه ابر تو آسمان می خواستم
من تو را می خواستم
هنوز از کودکی ما چند روز بیشتر نگذشته
هنوز از آن دوران که پشت سر هم پروانه ها را دنبال می کردیم
من پروانه ها را برای پرواز می خواستم
و تو به من میگفتی
سجاد پروانه ها را جمع کن من می خواهم با آن ها پرواز کنم
من فقط به تو می نگریستم
تو قهر می کردی
و دنبال پروانه ها می دویدی
و من هم دنبال تو
همیشه پروانه ها و پرواز را برای خودت می خواستی
من از دوست داشتن فقط یک پرواز پرنده را می خواستم
ولی تو پرواز را
تو خود پرواز را می خواستی
هرگاه پروانه مرده می دیدی پروانه را له می کردی
من پروانه های مرده را جمع می کردم
حالا من یک اتاق پر از پروانه دارم
ولی تو
تمام پروانه هایی را که جمع کرده بودی مرده اند
و حالا تو پروانه ها را کشته ای
چون پرواز را می خواستی
من دوست داشتن را برای تو می خواستم
راستی هنوز شعرهایم را می خوانی
هنوز معنی آن نوشته ای را که برایت نوشته ام را نمی فهمی
به یاد می آوری آن روز که برای تولدت یک بسته مداد رنگی خریدم
از آن روز به بعد تمام نقاشی هایت را با مداد رنگی می کشیدی
هنوز هم خودت را پشت مداد رنگی هایت پنهان کرده ای
هنوز هم نقاشی هایت سرخ رنگ است
هنوز هم سیاه را نمی خواهی
من دیگر رفته ام
نه شاید تو دیگر رفته ای
من شب ها شعر می گویم
شب ها شعر می خوانم
شب ها بیدارم
شب ها تو را می خوانم
چون گل به بیابان خراسان آمد
با لطف و کرم شاه غریبان آمد
ای کاش منم خاک خراسان بودم
آن لحظه که چون فصل بهاران بودم
.
بوی حرمت رضا چشیدن چه خوش است
بر لذت آشیان رسیدن چه خوش است
بی شک که زمان اوج غربت دلان
خود را به حریم یار دیدن چه خوش است
.
ای کاش منم خلسه ی یا هو بودم
یا در حرمت نغمه ی هو هو بودم
ای کاش شبی دست نوازش سر من
می آمد و من بچه ی آهو بودم
سلام
دیروز داشتم تو سایتی که همیشه بهش سر می زدم گشت و گذار میکردم یه مطلبی به چشم خورد که خوشم اومد. بعد گفتم با در نظر گرفتن اسم سایت بزارمش تو وبلاگم البته این مطلب عکس داره ولی چون عکساش زیاده و امکان داره واسه باز کردن وبلاگ مشکل پیش بیاد بدون عکس گذاشتمش البته دوستایی که دوست دارن با عکس ببینن در آخر آدرس سایت و براتون می زارم پیشنهاد میکنم حتما یه سر به سایت بزنین. شاد و سبز باشین
.................................................
رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که...
چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.
زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگتر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.
آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شدهی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعهی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعهای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.
دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعههای رنگارنگ کوچک پر کرده بود.
دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
ولی شما مربع هستید و قطعه گمشدهی من قسمتی از دایره است.
من اول قطعهای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعهی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمیخوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعهی گمشدهی شما هستم.
دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.
رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعهی گمشدهاش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.
قطعهی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمیکرد.
.
سلامی دوباره به همه دوستان گلم اجادسا برگشت پر انرژی مثل همیشه همه چی روبراه خیالتون راحت . دست همتون درد نکنه با این که من نبودم تنهام نگذاشتین خیلی خیلی دوستون دارم.
.....................................................................
.
برایت می نویسم ای که تو را پس از سالها در به دری در خانه ای در همین حوالی پیدا کردم خانه ای که بوی عطر گل های یاسش من را دیوانه کرده خانه ای که آن خانه را دوست می دارم خانه ای که آن خانه را می پرستم تو را بعد از در به دری ها یافته ام و اگر پاهایم توانم دهند اگر دست هایم یارایم کنند تا ابد بر در آن خانه تعظیم کنان خواهم ایستاد و بر شقایق ها درود خواهم فرستاد تا رنگ خاطره تو را به همه گل های شقایق هدیه کنم ... .