X
تبلیغات
رایتل
تبلیغات پیامکی

ماهی سیاه کوچولو

عروسک تنهایی

 

 

 

  

روزی که به این دنیا پا گذاشتم با چهره­ای عبوس ولی مهربان و پاک چشمانم را باز کردم و با صدای گریه­ام اطرافیانم را خوشحال کردم. چشمانم به مهربانی گل نرگس و بدنم به لطافت گلبرگ گل سرخ که هر ببیننده­ای را مجذوب خود می­کرد و دنیا به نظرم آن­قدر بزرگ می­آمد که گویی من عروسکی کوچک در یک شهربازی بزرگ در دست کودکی غول پیکرم. 

هر لحظه که از عمرم می­گذشت گویی از مساحت عالم کاسته می­شد و دنیا برایم کوچک­تر و تنگ­تر. در این زمان از عمر من، دنیا عروسکی بود که درخت سیب با شاخ و برگ­هایش برایم ساخته و به باد داده بود تا آن را به دشت گل بنفشه ببرد تا با گلبرگ­های بنفشه تزیین شود و بعد، گل­های بنفشه آن را به چشمه مهربانی سپردند تا در آب پاک شود و مهربانی را از چشمه بیاموزد و چشمه آن را به زیر درخت سیب برد تا درخت، آن عروسک را به من هدیه دهد و من تنهاییم را با او قسمت کنم.   

سال­ها گذشت و من هم از عروسکم و هم از گل­های نرگس چشمانم مراقبت می­کردم. روزی با باد همبازی شده بودم که باد روسری را که مادر بزرگ در روز تولدم به من هدیه داده بود گرفت و با خود به سوی جنگلی انبوه برد.   

من نیز به دنبال او تا میان درختان رفتم که روباهی آمد و عروسک زیبای مرا از من گرفت و من تنها شدم و دیگر کسی را نداشتم که تنهاییم را با او قسمت کنم. 

و آن­قدر گل­های نرگس چشمانم را آبیاری کردم که پژمرده شدند و مردند و من تنهاترین شدم، اما روزی که به سرزمین رویا رفته­بودم تا عروسکم را پیدا کنم، قالیچه­ای آمد و من را به سوی بزرگ­ترین و بهترین کسی که تمام صفت­های خوب عالم را به او نسبت داده­اند، برد و او دوباره گل نرگس را در چشمانم گذاشت تا از تنهاییم کم شود. 

و من سوار بر باد، هفت بار دور خانه خدا گشتم و روی ابر پشت قدم­گاه ابراهیم سجده کردم و هفت بار جای پای هاجر، پا گذاشتم و تکه­ای از گیسوانم را به آب دادم و بر چشمه پاکی­ها سوار شدم تا هم بار دیگر دور خانه خالق هستی بگردم و هم دوباره سجده کنم پشت قدم گاه ابراهیم . . .

در آن لحظه خواستم، خواستم از خالق عالم هستی که تنهاییم را با دادن عروسکی پایان دهد یک بار دیگر همه چیز را بر خود حرام کردم و دوباره این اعمال را انجام دادم و در آخر باز از خدا خواستم و گفتم:

تنهاترینم تنهام نذار خدای بزرگ

اما باز من بودم و گل های نرگس

سال­ها گذشت و من از تنهاییم غصه دار، آن­قدر غصه خوردم که گل­های نرگس یکی پس از دیگری پژمردند و الان من مانده­ام و یک گلدان گل خشگیده . . .  

   از طرف دوستی عزیز که هیچوقت فراموشش نمی کنم

                        با تشکر از دوسته گلم مونا