X
تبلیغات
رایتل
تبلیغات پیامکی

ماهی سیاه کوچولو

دوست دارم

 

تقدیم به عشق چهار حرفی  

 

با تمامه احساسات  

 

 

 

 

  

 

 

وقتی تو رو برای اولین بار دیدم ، هر روز با دیدنت دلم پرواز میکرد ، یه جورایی آرامش رو ازم گرفته بودی ، یه کم که گذشت دیدم حسم به تو چیز دیگه ایست ، احساس کردم رنگ و بوی دیگه ای داره ، به اینکه هر روز صداتو بشنوم ، هر روز ببینمت ، نمیدونم ، با خودم فکر میکردم هر کاری بکنم که فقط مال خودم باشی ، حاضر نبودم به هیچ وجه از دستت بدم ، اون وقت بود که فهمیدم عاشقت شدم .

عشق ...........  همون  کلمه ملکوتی و رویایی ، و حالا که به دستش آوردم ، می خواستم هر جور شده با چنگ و دندون اونو حفظ کنم ، حتی به هر قیمتی و این رو بدون و مطمئن باش ، به این رسیدم که زمانی میتونی ادعا کنی عشقت واقعیه که رهاش کنی و بزاری عشقت پرواز کنه ، آزاد آزاد ، بزاری اونقدر بره که انتهای آسمون ببینیش ، مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه و اگه برگشتنی باشه بر میگرده و اون وقته که عشق شکوه و عظمتش رو نشونت میده و تو واقعا خوشبختی ، اما اگه برنگشت بسپارش دست خدا ، بزار اینقدر پرواز کنه تا به اون جایی که میخواد برسه ، به همون جایی که دل کوچیکش شاد باشه و احساس سعادت کنه ، درسته که دیگه مال من نیست و برای من آواز نمیخونه ، درسته که تحمل نبودن و نداشتنش خیلی سخته ، اما اگه اون راضی و خوشحاله ، تو هم باید از خوشبختی و شادی اون خوشحال باشی و براش آرزوهای زیبا داشته باشی ، اگه تونستی این کار رو بکنی ، تونستی به این احساس خدایی برسی ، اونوقته که میتونی ادعا کنی عاشقی و به عشقت افتخار کنی ، پس بدون من به همه اینها رسیدم ، چون اون وقتی که فهمیدم چقدر عاشق عشقتی با خودم فکر کردم دیدم  نه  ، هنوزم همو نقدر دوستت دارم و رسیدن تو به آرزوهات ، برای من هم آرزوست و دوست دارم به همه آرزوهات برسی حتی به این قیمت که خدای نکرده مال من نباشی ... پس میتونم ادعا کنم عاشقتم و یه دنیا دوستت دارم  

پس تو هم بیا و من و 

مثل همان لحظه اول عاشقی مان ٬ مثل همان نیمه شب عشق مرا دوست داشته باش عزیزم ...

مثل همان لحظه دیدارمان که مرا در آغوش خودت میفشردی و بر گونه ام بوسه ای میزدی دوست داشته باش ...

عزیزم مرا مثل آن لحظه ای که برای شنیدن صدایم و دیدن آن چشمهای سیاهم بی قراری میکردی دوست داشته باش ...

مرا دوست داشته باش مثل آن لحظه ای که چشمهای زیبایت را برایم خیس میکردی ٬ مثل آن لحظه ای که در زیر باران قدم میزدی و به یاد من ترانه عاشقی را زیر لب زمزمه میکردی ...

مرا مثل گذشته دوست داشته باش عزیزم ...

مثل آن لحظه ای که دستهایم را میگرفتی و با هم در کوچه های شهر عشق قدم میزدیم دوست داشته باش ...

مثل همان لحظه هایی دوست داشته باش که به داشتن چنین عشقی مثل من افتخار میکردی ...

مرا مثل آن لحظه ای دوست داشته باش که گلهای باغ زندگی را دسته دسته میچیدی و به من هدیه میکردی ...

عزیزم مرا مثل لحظه ای که از دوری من اشک میریختی و زندگی برایت بدون من هیچ معنایی نداشت دوست داشته باش ...

رسم عاشقی  دوست داشتن و محبت و وفاست ، پس عزیزم بیا و رسم عاشقی را خوب به جا بیار  ...

مرا مثل گذشته دوست داشته باش تا زندگی من نیز مثل گذشته شیرین و پر از آرامش باشد ...

مثل آن لحظه ای که هنگام غروب دلتنگ من می شدی دوست داشته باش ٬ مثل لحظه ای که من در آن لحظه برای تو اشک میریختم و با صدایم به تو آرامش میدادم ، با همان آرامش عاشقانه ات مرا دوست داشته باش ...

مرا دوست داشته باش عزیزم چون تو در این دنیای بزرگ تنها کسی هستی که مرا دوست میداری ...

عزیزم بیا و تو هم تنها کسی باش که من تو را دوست میدارم . . .