X
تبلیغات
رایتل
تبلیغات پیامکی

ماهی سیاه کوچولو

...

 

پدر و پسر هر دو جلوی پنجره نشسته بودند. پسر در حال خوندن کتاب فلسفی بود و پدر از پنجره به بیرون نگاه می کرد و به روزگار گذشته فکر می کرد که کلاغی پشت پنجره نشست. پدر پرسید : " این چیه ؟ "

پسر با تعجب نگاهی به پدر انداخت و گفت : " خوب معلومه، یک کلاغ. " و  مشغول خوندن کتاب شد. چند دقیقه بعد پدر پرسید : " این چیه ؟ "

پسر گفت : " گفتم که یک کلاغه. " و باز شروع به خوندن کرد.

چند دقیقه بعد پدر دوباره سؤال خود را تکرار کرد و پسر باز جواب داد : " این یک کلاغه پدر یک کلاغ. " هنوز مدتی نگذشته بود که پدر باز پرسید : " این چیه ؟ " پسر با بی حوصلگی جواب داد : " چند بار بگم پدر، این یک کلاغه یک کلاغ. اگر نمی خواهید کتاب بخونم خوب بگید. خواهش می کنم دیگه سؤال نکنید. "

پدر لبخندی زد و گفت : " چهل سال پیش تو یک پسر بچه شیرین زبان بودی. درست همین جا نشسته بودیم. تو بیش تر از ١٢٠ بار همین سؤال را از من پرسیدی و من هر بار با شوق بیش تری به تو جواب می دادم : " این یک کلاغه پسرم یک کلاغ. "