X
تبلیغات
رایتل
تبلیغات پیامکی

ماهی سیاه کوچولو

من خدا را دیدم

 

پسر بچه ای می خواست خدا را ملاقات کند. او فکر کرد خدا در دور دست زندگی می کند، بنابراین سفر دور و درازی در پیش دارد. چمدان خود را بست و راهی سفر شد.

پسر بچه در راه پیر زنی را ملاقات کرد. پیر زن در پارک نشسته بود و به کبوترها نگاه می کرد. پسر بچه کنار او نشست و چمدانش را باز کرد. از درون چمدان نوشابه ای را بیرون آورد و در حالی که آماده خوردن شد دید که پیر زن نگاهش می کند. برای همین نوشابه را به پیر زن تعارف کرد.

پیر زن نیز با سپاسگذاری فراوان پذیرفت و به پسر بچه لبخند زد. لبخندش به قدری زیبا بود که پسر بچه تصمیم گرفت دوباره آن را ببیند.

بنابراین کیک خود را هم به پیر زن داد. بار دیگر لبخند بر لبان پیر زن نقش بست.

پسر بچه شادمان شد. آن دو تا عصر در انجا نشستند، خوردند و خندیدند. اما هرگز کلمه ای نگفتند.

هوا تاریک شد، پسر بچه تازه فهمید که چقدر خسته است. بنابراین تصمیم گرفت به خانه برود. اما چند قدم بیشتر دور نشده بود که برگشت و پیر زن را بغل کرد. پیر زن لبحندی زد که پسر بچه تا به حال به عمرش ندیده بود.

پسر بچه وقتی به خانه رسید، مادرش از چهره خندان و شاد او متعجب شد. برای همین پرسید : « چه چیزی تو را امروز این قدر خوشحال کرده است ؟ »

پسر بچه پاسخ داد : « من با خدا غذا خوردم » .

اما پیش از آن که مادرش چیزی بگوید، ادامه داد : « می دانی چیه ! او زیباترین لبخندی را که در عمرم دیده بودم به من زد » .

از آن سو پیر زن در حالی که سرشار از شادمانی بود به خانه بازگشت. پسرش که از آرامش خاطر مادر متعجب شده بود پرسید : « مادر ! مادر چه چیزی تو را امروز این قدر خوشحال کرده است ؟ »

پیر زن پاسخ داد : « من با خدا غذا خوردم » .

اما پیش از آن که پسرش چیزی بگوید، ادامه داد : « می دانی ! اون جوان تر از آن بود که من فکرش را می کردم » .