X
تبلیغات
رایتل
تبلیغات پیامکی

ماهی سیاه کوچولو

اکنون

 

اکنون باز هم آدمها را نمی بینم یا اگر می بینم فقط جسم می بینم جسمهایی که در چشم من و از نگاه من فاقد روح فاقد آن روحی هستند که من شناخته ام .

اکنون آدمی در نظر من یک جسم سخنگوست که من قادر به مصاحبت با او نیستم.

که بهترین راه برای مصاحبت با آنان را او در برابر من قرار داد تا سر انجام در ذهنم تبدیل بشود به یک پرنده که مدام نوک بزند توی شیارهای مغزم مغزم وای مغزم .

دیگر حوصله گفتگو با آن پرنده را هم ندارم حوصله گفتگو با هیچ کس را ندارم .در مصاحبت با ایشان مغزم خسته و خودم کلافه می شوم و دقایقی اگر ادامه یابد واکنش تند نشان می دهم که طبیعی است غیر منطقی به نظر برسد. چه بسا دیگران نشانه ای از جنون و عصبیت در واکنش من بیابند . به هر حال احساس دقیقم از خودم این است که نسبت به همه کس و اصولا نسبت به کم و کیف زندگی بیگانه شده ام . احساس می کنم زندگی دیگر چیز جالبی برایم ندارد جز سیاه کردن همین صفحات صفحات صفحات...

اکنون آدمها را موجوداتی می بینم که می خورند و می خورند و می خورند تا فردا روز با خرسندی تمام بروند خود را ...تا باز بتوانند بخورند و بیاشامندو حرف بزنند و حرف بزنند درباره خوردن و آ شامیدن و جمع شدن یا امکان جمع شدن و درباره همه راههایی که به این امکانها منجر می شود و از خود می پرسم پس قدر سکوت چه می شود سکوت مطلق نا متناهی